سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
برادر - آواز ققنوس
[ و از نوف بکالى روایت است که شبى امیر المؤمنین ( ع ) را دیدم از بستر خود برون آمده نگاهى به ستارگان انداخت و فرمود : نوف خفته‏اى یا دیده‏ات باز است ؟ گفتم دیده‏ام باز است . فرمود : ] نوف خوشا آنان که دل از این جهان گسستند و بدان جهان بستند . آنان مردمى‏اند که زمین را گستردنى خود گرفته‏اند و خاک آن را بستر . و آب آن را طیب . قرآن را به جانشان بسته دارند و دعا را ورد زبان . چون مسیح دنیا را از خود دور ساخته‏اند و نگاهى بدان نینداخته . نوف داود ( ع ) در چنین ساعت از شب برون شد و گفت این ساعتى است که بنده‏اى در آن دعا نکند جز که از او پذیرفته شود ، مگر آن که باج ستاند ، یا گزارش کار مردمان را به حاکم رساند ، یا خدمتگزار داروغه باشد ، یا عرطبه طنبور نوازد ، یا دارنده کوبه باشد و آن طبل است . [ و گفته‏اند عرطبه ، طبل است و کوبه ، طنبور . ] [نهج البلاغه]
آواز ققنوس

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی
از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از
اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و
بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.
پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال
شماست ، آقا؟"



پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به
عنوان عیدی به من داده است".



پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان
این ماشین را همین جوری، بدون این که دلاری بابت آن
پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."



البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد
بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو
برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را
به لرزه درآورد:

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."



پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه
آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"



"اوه بله، دوست دارم."



تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با
چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه
خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"



پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید.
او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین
بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه
بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره،
نگهدارید."



پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای
برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی
گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل
کرده بود.



سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره
کرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که
طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او
دلاری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو
ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای
خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو،
همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."



پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از
ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین
نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار
او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: پنج شنبه 6/8/89::: ساعت 6:0 عصر


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 16
    بازدید دیروز: 3
    کل بازدید :25039

    >> درباره خودم <<
    آواز ققنوس
    محمد نوروزی[44]
    می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

    >>دسته بندی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    آواز ققنوس

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<













    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<